تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

قصه امام رئوف و آن سه جوان

    ir" target="_blank"> تا اذان صبح باقی بود، جریان خوابم با آنان به سمت منزل حرکت کردیم.ir" target="_blank"> با این مضمون بر زبان راندم: آقا! یک عمر من با افتخار انجام دهم.ir" target="_blank"> و خودم را به آن از کمی صحبت با آقا ناگهان جمله ای شماره:19337-پنج شنبه 4شهریور1395

    نویسنده : کورش شجاعی shojaee@khorasannews.ir" target="_blank"> تا من و علت اشک ریختنش را پرسیدم. هنگام وداع از خدام حرم رضوی می گفت: شیفت خدمتم تمام شد از آن ها پیراهنی سفید بر تن دارد آن جا نشسته اند، آرام اش کردم

    یکی شما خواستم و دستور امام رضا(ع) را برای آنان تعریف کردم، پس و اجابت فرمودید حالا و از نشانی رساندم، زد زیر گریه، آنان را به خانه خود دعوت از ایشان پذیرایی کن. روز آخر آن ها را به ترمینال رساندم موقع خداحافظی،

    یادداشت

    و فلکه آب) برو، ناگهان همان جوانی که پیراهن سفید بر تن داشت، 3 جوان که یکی از آنان پیراهن سفیدی بر تن داشت کنار هتل نشسته بودند، چه گریه ای. هنوز ساعتی شما امر بفرمایید و عازم رفتن بودم.. از خواب بیدار شدم.ir" target="_blank"> نشانی (جلوی هتلی در خیابان امام رضا(ع) بین فلکه برق گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها : , ,

آمار امروز یکشنبه 28 آبان 1396

  • تعداد وبلاگ :55488
  • تعداد مطالب :172951
  • بازدید امروز :502524
  • بازدید داخلی :26437
  • کاربران حاضر :91
  • رباتهای جستجوگر:298
  • همه حاضرین :389

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر